على اكبر دهخدا

1051

امثال و حكم ( فارسى )

در چه كارى گفت ميكوبم دهل * گفت كو بانگ دهل اى بو سبل گفت فردا بشنوى اين بانك را * نعرهء يا حسرتا يا ويلنا . مولوى . رجوع به : اليس الصبح بقريب شود . صبح پيرى چو گشت ديده گداز * عينك ديده ديدهء دل ساز . مكتبى . صبح چو از صدق نفس برگشاد * مملكت شرق به دستش فتاد . خواجو . نظير : بصدق كوش كه خورشيد زايد از نفست * كه از دروغ سيه‌روى گشت صبح نخست . حافظ . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . صبح كادب زند از صدق نفس * نور او يك دو نفس باشد و بس . جامى . رجوع به : فقرهء قبل شود . صبر آرد آرزو را نى شتاب * ( . . . صبر كن و اللّه اعلم بالصواب . ) مولوى . صبر است كيمياى بزرگيها * نستود هيچ دانا صفرا را ( . . . صبر است عقل را بجهان همتا * بر جان نه اين بزرگ دو همتا را ) . ناصر خسرو . صبر است و زر چارهء كارها * جز اين نشكند پشت تيمارها . ( كه . . . ) فردوسى . ى . رجوع به : آن ميوه . . . ، شود . صبر ايوب . تمثل : با چنين خو كه تو دارى پسر اگر به مثل * صبر ايوب مرا بودى گشتى سپرى . فرخى . بوده با ايوب همسر در ره صبر و شكيب * گشته با جبريل همبر درگه خوف و رجا . مسعود سعد . شب يلداى بخششت را چرخ * چه شود گر دم صبوح دهد يا مرا در اميد وعدهء تو * صبر ايوب و عمر نوح دهد يا تو را با چنين كرم بارى * مرگ يا توبهء نصوح دهد . گلخنى قمى . صبر بر مصيبت ، شماتت‌كننده است . منسوب به فيثاغورس . از تاريخ گزيده . صبر پران‌شده را مرغ بيرمى نرسد * ( از آتش سينه مرا صبر چو سيماب پريد . . . ) خاقانى . صبر تلخ آمد بر او شكر است * ( صبر سوى كشف هر سر رهبر است . . . ) مولوى . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود . صبر تلخ است و ليكن بر شيرين دارد * ( منشين ترش از گردش ايام كه . . . ) سعدى . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود . صبر در صحراى خشك و سنگلاخ * احمقى باشد جهان حق فراخ . مولوى . صبر درويش به كه بذل غنى * ( كز بزرگان شنيده‌ام بسيار . . . ) سعدى .